داستان کوتاه خنده دار مرداد 95

[ad_1]

استاتوس خنده دار 94

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار که از هوش
بالایی برخوردار بود در میان گذاشت ، وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر
هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند ، روز موعود فرا رسید

و
دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند
، در میان آنها دختری بود که چهره زیبایی نداشت و همه وی را مسخره میکردند
و با زخم زبانشان او را آزار میدادند ، از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود
و به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من
شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد . در این لحظه اشک از چشمان دختر جاری
میشود و با التماس میگوید سرورم شما کمی از غذای من میل کنید ، با مساعدت
وزیر آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید و به دختر میگوید :
راز این غذای دلچسب چیست ؟ دختر اشک از چشمان خود پاک میکند و با لحنی
مظلومانه میگوید: روغن فرد اعلا … این روزا یعنی اویلا !!!

بقیه مطالب در کانال تلگرامی ما در لینک زیرلمس کن
https://goo.gl/dN8bkD

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *